![]() |
![]() |
|
|
سلام به شما عزیزان.
ببخشید که توی این مدت آپ نکردم. راستش خیلی دوست داشتم صفرویک رو ادامه بدم اما انگار دوران صفرویک دیگه تموم شده . می خوام نوشته هامو توی وبلاگ گروهی جدیدم دنبال کنید. البته اگه افتخار بدید و مثل گذشته با همراهی گرمتون انگیزه نوشتن رو برای من و همه دوستام بیشتر کنید. با این که خیلی برام سخته اما باید صفرویک عزیزم رو دست نخورده بذارم. باید همه اتفاقات این ۲ سال فقط یه خاطره باشند. چون با یاد آوری هر روزشون دلم بدجور می گیره. دوست دارم سر فصل جدیدی از زندگیمو با شما همراه باشم . سر فصلی به نام پارمیدا رایان ! منتظر شما هستم در
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 12:53 توسط فاطیما |
|
|
صداهاي بلند را مي شنويم، پررنگ ها را مي بينيم و سخت ها را مي خواهیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 19:7 توسط فاطیما |
|
|
نه جان بي نصيبم را پيامي از دلارامي نه شام بي فروغم را نشاني از سحر گاهي اين روزها هم رفتند . ماهي كه بهترين حال و هوا رو برام داشته و داره. مخصوصا امسال كه بدجور بهش دل بسته بودم تمام لحظه ها و ثانيه هام پر بود از عطر رمضان حالا رفته و من بي قرار از رفتن ياري با صفا باز توي اتاق كنار باغ نشسته ام دلم خيلي گرفته و مي دونم كه يكسال بايد منتظر اومدنش بمونم اين چند روز دلم خيلي هواي جمكران رو كرده ياد لحظه هايي كه تو صحنش نماز مي خوندم ، هوش رو از سرم مي بره نمي دونم چه خطايي كردم كه مهدي جانم نظري بهم نمي كنه كاش به منزل پر بركتت دعوتم كني. كاش .................
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مهر1386ساعت 10:50 توسط فاطیما |
|
|
دوستای گلم سلام منو به خاطر تاخیری که داشتم ببخشید، این چند وقت بد جور درگیر کارای پایان نامه بودم که خدا رو شکر همین امروز دفاعیه داشتم و خلاص شدم. در واقع امروز روز فارغ التحصیلیمه . الانم خیلی خوشحالم و خواستم شما رو توی شادیم شریک کنم. آخه پایان نامه رو ۲۰ گرفتم. به دوستای گلم مهندس شقایق و مهندس سمیه هم به خاطر قبولی شون یه تبریک جانانه میگم. امیدوارم همیشه موفق باشید.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 مهر1386ساعت 16:47 توسط فاطیما |
|
|
ابتدا تو را ناديده مي گيرند ، سپس مسخره ات مي كنند ، و بعد با تو مي جنگند ! اما در نهايت پيروزي از آن توست .
(گاندی) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 مرداد1386ساعت 19:9 توسط فاطیما |
|
![]()
تصور کن ترک هایی میان چهره ام را
و شکستن تصویرم
این قاب عکس در دست کیست
تو ... ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 16:4 توسط فاطیما |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 خرداد1386ساعت 16:47 توسط فاطیما |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 14:56 توسط فاطیما |
|
|
اگر نمي تواني بلوطي برفراز تپه اي باشي بوته اي دردامنه كوهي باش
ولي بهترين بوته اي باش كه كنار راه ميرويد
اگرنميتواني درخت باشي بوته باش
اگر نمي تواني بوته اي باشي علف كوچكي باش
وچشم اندازكنار شاهراهي را شادمانه تركن
اگر نمي تواني نهنگ باشي فقط يك ماهي كوچك باش
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه !
همه مارا كه ناخدا نمي كنند
اما ملوان مي توان بود
دراين دنيا براي ما كاري هست
كارهاي بزرگ وكارهاي كوچكتر
وآنچه وظيفه ماست چندان دورازدسترس نيست
اگر نميتواني بزرگراه باشي كوچه راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي ستاره باش
با بردن وباختن اندازه ات نمي گيرند
هرآنچه هستي بهترينش باش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 16:38 توسط فاطیما |
|
|
آه ای سرزمین پست ...
در این سرزمین که هیچ کس نمی فهمد نوای درونم را ....... امروز قلبم در سینه بی قرار تر از همیشه می تپد و هر لحظه آوای مرگ می خواند. چرا خدایا مرا اینچنین می آزمایی ؟ آیا ناتوانایی ام را نمی بینی ؟ به من تنها فرصت بده . فقط تا آن لحظه که بفمم چرا آنکس که این سخنان از درونش برخاست حرف مرا نفهمید ؟؟؟
ای حلال مشکلات پنهان!
درمان آن دردها که به هیچ کس نمیتوان گفت، در دستهای توست.
ما را محتاج دستهای درد ناشناس مکن!
ای پناه اشکهای پنهان!
خوشا به حال آنان که اشک را نه بر گونههای خویش که بر دامان دستهای تو میبارند.
خوشا به حال آنان که در گریههای شبانه، سر بر شانهی تو دارند.
ای عطا کنندهی نعمتهای پنهان!
اگر شب و روز به شکر تو پردازیم، باز از سپاسگزاری نعمات پنهان تو عاجزیم.
عجز ما را بپذیر و ما را در زمرهی کفرانکنندگان نعمتهای پنهان قرار مده!
ای خدای کرشمههای پنهان!
لرزش دلهای عاشق را با نگاه خودت، آرام کن
و ارتعاش پلکهای خواهش را به کرشمهای قرار ببخش!
آمین...
******
نمی دانم مرا چه شده است، لگدهای روزگار پیاپی مرا می آزارند.
از زمین و زمان برایت آسمان آسمان می بارند.
هزارتوی وهم انگیز...
چشمهایت را باز کن، این توئی، اشرف مخلوقات.
اشرف مخلوقات، بیگانه لفظی برای انسان.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 18:27 توسط فاطیما |
|
|
زندگي هديهاي حاضر و آماده نيست ما وارث همان حياتي هستيم كه خود آفريدهايم ما از زندگي همان ميوهاي را به دست ميآوريم كه بذر آن كاشتهايم نخست مجبوريم معنا به آن ببخشیم بايد آن را به رنگ و موسيقي و شعر درآميزيم بايد خلاق باشيم اگر چنين كرديم، آري ما زندهايم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 خرداد1386ساعت 15:33 توسط فاطیما |
|
|
آرزوهایت را یکجا بنویس وآنها را یکی یکی از خدا بخواه خداوند فراموش نمی کند اما تو یادت می رود آنچه را امروز داری آرزوی دیروزت بوده است |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 12:42 توسط فاطیما |
|
|
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد نخواست او به من خسته بیگمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به او که دوسترش داشته به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که... نه نفرین نمیکنم . نکند به او که عاشق او بوده ام زیان برسد خدا کند فقط این عشق از دلم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 12:35 توسط فاطیما |
|
|
یادمه قشنگترین هدیه ای که توی تمام سالهای تولدم گرفتم این قطعه قشنگ بود : روزی که به دنيا اومدی داشت بارون ميومد .... اما اون روز هوا ابری نبود .... اين فرشته ها بودن که داشتن گريه می کردن چون يکی از اون ها داشت به زمين ميومد ..... دوستت دارم مادرم برای اینکه با تو آمدم برای تو زنده ام هرچند امسال حال و هوای عجیبی دارم ولی میدونم روز تولدم همیشه برام بهترین روز سال بوده با بهار متولد شدم و تمام شکوفه های بهاری همراه این نقاشی از طرف من تقدیم تو ای مادرم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 1:49 توسط فاطیما |
|
|
بد جور دلم گرفته چی میشنوم دوباره ؟ یکی میگه زمستون یکی میگه بهاره بهار به رنگ شاده شکوفه های نازه اما بهار نداره دستی که پر نیازه دستای یک ترانه نگاهی عاشقانه که منتظر نشسته برای یک بهانه نگاه پشت شیشه که بارونو ندیده یا اشک گرم پر آه که از چشمی چکیده تو کوچه ی سبز باغ یاسی که گل نداره یا بوته ی کویری چه میدونه بهاره ؟ لبای تشنه ی رس یا دلی مست و خسته یه رشته ی طنابی که تازگی گسسته هویت یه عاشق که بی نشونه مونده یاشیشه ای که یکروز سنگی اونوشیکونده بهار روزی میاد که تو دنیا غم نباشه دل تو دلا نباشه دردا همه دوا شه حتی اگه پاییزیم یا تو قفس اسیریم به امید همون روز بهارو جشن میگیریم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 10:50 توسط فاطیما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من امشب برايت ميگريم ... بازهم !
شايد درحضور گل سرخ ويا شايد بر بشت بامي قديمي و خاكي شايد آنجا كه روياها سر از خاك زمين تشنه آرزو بر مي آورند و يا شايد همينجا در اتاق خاطره هايم ! الهي سپاس كه اينچنين چشمه هاي جوشان توبه نمي خشكند ! الهي سپاس كه صبور تريني ، آنقدر كه من نيز بياموزم ...از تو . اينروز ها انجمن فريب و وسوسه ميسازند ، هر بار كه نيرنگي از لابه لاي تن پوش چركين خواب نامريي غفلت پديدار شده ، تو باز هم شرمندگي مرا به اشكهايم بخشيده اي. |
|
RSS
|